سرویس جهاد و مقاومت مشرق - در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، نیروی هوایی رژیم صهیونیستی با حمله به چندین نقطه در سراسر ایران جنگ ۱۲ روزه ای را آغاز کرد. در این حملات تأسیسات و دانشمندان هستهای، پایگاههای نظامی، مناطق مسکونی مورد هدف قرار گرفتند که به شهادت تعدادی از نظامیان، دانشمندان و مردم غیرنظامی منجر شد.
بیشتر بخوانید:
بخش اول گفتگو با خانواده شهید غریب: پیامکی که دل مادر شهید را لرزاند!
بخش دوم گفتگوی اختصاصی مشرق با خانواده شهید «مصطفی غریب» را میخوانید:
لحظه وقوع حادثه و بیقراری خانواده
مادر شهید: گویا قبل از اینکه این اتفاق بیفتد، مصطفی با پسر عمویش تلفنی صحبت میکرده، یا همان لحظه نیز که میخواست موشک اول برخورد کند که مصطفی میگوید سجاد، سجاد، خداحافظ، خداحافظ. گویا همان لحظه نیز به برادرش تک زنگ یا پیام داده بود، تقریباً ساعت سه گویا بود.
بعد از ظهر یک دفعه دیدیم فاطمه زنگ زد که مصطفی هیچ وقت سابقه ندارد، اگر نتواند با من صحبت کند یک پیامی میدهد که مثلاً من حالا بعداً تماس میگیرم. بعد از تماس فاطمه، حاج آقا گفت بیا برویم به خانهشان سر بزنیم. حاج آقا در ماشین نشست، من رفتم بالا، دیدم مادر فاطمه نیز هست. در را باز کردم، دیدم گریه میکند. گفتم برای چه گریه میکنی؟ گفت که مامان، مصطفی برایش یک اتفاقی افتاده. گفتم نه، اینجوری نیست. ، من که خودم را بسیار محکم داشتم، گفتم نه، انشاءالله هیچی نیست، ناراحتی نکنید.
من از در خانه آمدم بیرون، کلاً دیگر بیقرار شدم، آمدیم خانه به حاج آقا گفتم این یک چیزی شده، همانجا نیز زنگ زد، فقط دستم را روی قلبم گذاشتم، دیگر نشستم، گفتم حتما برای مصطفی اتفاقی افتاده است. سپس حاج آقا گفت نه خانم، چیزی نیست. اذان مغرب بود، جاننمازم را پهن کردم تا نماز بخوانم و هرچند ثانیه برمیگشتم تلویزیون را می دیدم ببینم خبری اعلام می شود. البته آن پسرم در اخبار و گوشی خود دیده بود، که محل استقرار مصطفی را زدند و به پدرش نیز گفت.
همان ساعات که این اتفاق افتاد، حاج آقا به برادرش گفت بلند شو برو ببین که برادرت کجاست. او نیز با موتور با رفیقهایش رفت سمت محل استقرار مصطفی و سپس به پدرش گفت که احتمال میدهم که همینجا باشند. پدرش نیز به او میگفت که هر چه شد پیام بده. برادرش بسیار به هم ریخته بود و حتی خانمش میگفت مجتبی اینقدر پریشان بود که پای برهنه در خیابان میدوید.
در این لحظات فاطمه نیز مکررا زنگ میزد بابا بیا برویم آنجا که موشک زدند. که حاج آقا میگفت که بابا جان تحمل کن. سپس من نیز دائم به موبایلش زنگ میزدم، بوق میخورد، که حاج آقا گفت خانم زنگ نزن، شاید شارژشان تمام شود. از آنطرف فاطمه دیگر بسیار بیقراری میکرد و زنگ زد به برادر خودش رفتند آنجا، که اصلاً نگذاشتند نزدیک محل حادثه بروند.
دیگر آن شب من همینجوری در این خانه راه میرفتم و دعا میکردم که لااقل مجروح شده باشد و این چیزها به ذهنم میآمد. ساعت سه و نیم بود و موقع اذان صبح، داشتم نماز میخواندم که آیفون به صدا درآمد، فاطمه با مامانش آمد وشروع به گریه کردند. فاطمه میگفت انشاءالله مجروح باشد، من خودم هستم. این بیقراری ما تا زمانی که خبر شهادتش به ما رسید ادامه داشت.
صبح آن روز گفتم فاطمه بیا یک ذره آب جوشی، یک ذره عسل در دهانت بگذار، ما تازه اول راه هستیم، کسی نیز که نداریم بیاید ما را جمع و جور کند.
آن یکی عروسمان چون ماجرا را میدانست زنگ زد که مامان، من بیایم؟ گفتم نه، تو نیز الان که جنگ شده، برو خانه مادرت تا اگه شوهرت دیر آمد، تنها نباشی. سپس فردایش نیز باز زنگ زد، مامان من بیایم؟ گفتم خب بیا. آن نیز آمده بود که دور و بر هم باشیم. همانجا نشسته بودیم، حاج آقا صبح که شد و مجتبی آمد، گفت خانم من میروم بهشت زهرا(س)، معراج و بیمارستانها را سر میزنم، ببینم چه میشود. او با این حرفها میخواست ما رو هم آماده کند. سپس بلند شد رفت.
فاطمه یک دوستی در اصفهان دارد، پدرش روحانی است، گفت یک تفالی به قرآن بزند که ببینیم چه اتفاقی افتاده است. زنگ زد و جواب آمد که اینها زندهاند، زندهاند و در یک حصاری هستند. سپس ما باز ته دلمان میگفتیم خب حتماً مجروح شده. باز دو مرتبه گفت که زندهاند، زندهاند، احیا میشوند، یعنی برمیگردند. ما نمیفهمیدیم یعنی چه.
حالا این بین خاطرهای را هم بگویم که خالی از لطف نیست. این دو تا کوچک که بودند، پدرشان رفته بود شهرستان، ما تازه آمدیم تهران، در بازی همدیگر را دنبال کرده بودند، یک دفعه مصطفی سرش خورد به شوفاژهای آهنی و بریده شد. من محلی که خون میآمد را با دست گرفته بودم و آوردمش روی پا خواباندمش و میگفتم خدایا من چه کار کنم، تازه آمده بودم در تهران، اصلاً نمیدانستم کجا باید بروم. مجتبی ترسیده بود، فرار کرده بود. آن موقع هنوز امیرحسین را نداشتیم. دخترم فائزه گفت که مجتبی رفته جاننماز پهن کرده. پرسیدم مجتبی چه کار میکنی؟ گفت رفتم خدایا خدایا کنم که داداشم چیزی نشود.
آن روز که اینها آمدند من دیدم که برادر عروسم، امیرحسین را برد در اتاق، به او گفته بود که پیش مامانت چیزی نگو، فقط دعا کن که از مصطفی چیزی باقی مانده باشد، چون گویا مصطفی لحظه حادثه جلو پنجره بوده است.
حاج آقا هم گفت که من رفتم معراج، شهیدی به نام مصطفی نبود، رفتم بیمارستان که مجروحی به نام مصطفی نبود. گفتم خب تو رفتی آنجا، ما را میبردی با خودت، ما میرفتیم اتاق به اتاق میگشتیم.
دیگر این بیقراری و گریه، خواندن قرآن و دعا در خانه بود تا زمان گفتن خبر شهادت مصطفی.
دانلود
روایت پدر شهید از روز حادثه تا لحظه پیدا شدن پیکر
پدر شهید: روز حادثه خانمش زنگ زد به من، ابتدا گفت آقاجان، در حالی که داشت گریه میکرد، گفت که من دلم آشوب است. گفتم آقا چه شده که آشوب شدی؟ گفت نمیدانم. گفتم یک خبری چیزی شنیدید؟ گفت نه، همینجوری، نمیدانم.
من بلافاصله زنگ زدم به برادرش گفتم ارتباط با مصطفی قطع است و احتمالاً مسئلهای پیش آمده، که ایشان هم رفت تا پیگیری کند.
از ابتدایی که این اتفاق افتاد، ایشان رفت یک ساعت، یک ساعت و نیم بعدش به من گفت که آقا جان، آمدم محلی را که زدند، و خدا کند چیزی پیدا شود، ولی فعلاً به مامان چیزی نگو. دیگر من در هر صورت در این ۲۸ ساعت یک جوری اینها را توجیه میکردم. نهایتا از ساعت ۳ و خردهای تا ساعت ۸ شب فردا که حدود بیست هفت یا هشت ساعت می شد، مجتبی تماس گرفت و گفت: آقا جان، به لطف و عنایت امام هشتم، ساعت ۸ شب پیکر مصطفای شهید پیدا شد. دستش رو به قبله بالا بود.
بعد از خبر مجتبی گفتم حالا دیگر پس برگرد بیا. یک ساعت بعدش بود، ایشان بازگشت و با لباس خاکی و یک جوری آمد در خانه، در همان پارکینگ نمازش را خواند. من به او گفتم یک مجالی بده، بگذار یک غذایی به اینها بدهیم، یعنی در خانه غذا بخورند، که بعد خبر را میدهیم، اوضاع شاید مناسب نباشد. من سریع یک سفرهای را انداختم و غذا خوردند.
پیش از اینکه مجتبی بیاید بالا، من خانواده را گفتم بیایید در اتاق، کارتان دارم. از قبل هم به آنها گفته بودم که اگر خبر قطعی شنیدم، قطع به یقین، شما را با خبر میکنم. حالا رفتیم در اتاق خواب، من داشتم صغری کبری میکردم، توجیه کنم. در این حین گفتم مجتبی تو بیا داخل، که اصلاً در ذهنم نبود که آقا مجتبی از نظر قیافه خیلی به مصطفی نزدیک است. حالا حاج خانم و خانمش که میشناختند، ولی مادر خانمش شاید خیلی نمیشناخت، به آن معنا. یک دفعه که مجتبی را دید، یک داد بلندی زد.
مادر شهید: من فقط دو دستم را روی پاهایم میزدم و میگفتم بگو مصطفی شهید شده، همزمان مجتبی وارد شد روبوسی کردم نشست. گفت مامان، اینقدر بیقراری نکنید. مصطفی بیشتر از این ساعت عمرش نبود و خداوند اینها را انتخاب کرده بود. برو خدا را شکر کن که شهید شده است. الان میرفت در کوچه، خیابان، مثلاً موتور، ماشین میزد تو دوست داشتی، گفتم نه.
گفتم چطور پیکرش را پیدا کردی؟ گفت مامان، از روز قبل تا غروب امروز که با پهپاد میزدند، نمیتوانستیم پیدا کنیم. دیگر توسل به امام حسین(ع)، امام رضا(ع)، از اهل بیت(ع) خواستم که اگر شود یک چیزی ازش پیدا کنم که بیاورم به شما نشان بدهم، چون گفته بودند مصطفی جلوی پنجره بوده و بعد از اصابت موشک، اصلاً معلوم نیست چه شدهاند.
حوالی غروب یک آقایی آمد، دستش را گذاشت رو شانه من، در حالی که قطعه ای از یک بدن در دستش بود میگفت که این برای داداش تو نیست. که گفتم نه. دیگر همینطور جلوتر و جلوتر رفتیم. یک دفعه دیدم دستی رو به قبله بالا است. گفت که این دست، برادرت نیست؟ گفتم که چرا، دستش شبیه دست خودم است. همانطور که دستش روی شانه من بود، گفت که آفرین به تو که امام حسینی و قرص و محکمی. رفتیم پیکر را کشیدیم بیرون، برگشتم دیدم دیگر کنارم نیست. بعد روی صورت مصطفی دست کشیدم، بوسیدمش و گفتم من را باید با خودت ببری، برای من سخت است. مجتبی میگفت برای من بسیار از شما سختتر است، چون یک تکه از بدنم را کندند. خودش با دست خودش گذاشتش داخل قبر، تلقینش را خواند.
دانلود
نخستین دیدار مادر با پیکر مصطفی در معراج
مادر شهید: وقتی وارد معراج شدیم و پیکر را مقابلمان گذاشتند، من که اصلاً اول دیدم، گفتم نه، این مصطفی نیست، نمیدانم شاید بخاطر اینکه پیکر ۲۸ ساعت زیر آوار مانده بود، بعد دقت کردم، دیدم سربند یا فاطمه زهرا بستند، که گفتم سر بندش را بالا بزنند تا ببینم، که دیدم بله، کمی جلو موهایش، چند تا، تار مویش سفید شده بود. پایش را دست کشیدم و دیگر نفهمیدم چه شد.
ولی خانمش فردایش، بسیار بیقراری میکرد. گفت من میخواهم بروم یک قاب عکس تهیه کنم. از روی بیقراری زیاد، بلند میشود میرود معراج شهدا، حالا نمیدانم با یکی از دوستانش هماهنگ کرده بود یا چه، در هر صورت رفت معراج شهدا. فاطمه خودش میگفت، که رفتم آنجا، گفتم که من آمدم میخواهم شهیدم را یک بار دیگر ببینم. گفتند که تو بنشین، صدایت میکنیم. میگوید کمی نشستم بیرون، سپس گفتم که خب اینها چه میدانند که من شهیدم کیست؟ چون آنجا شهید زیاد بود. سپس دو مرتبه رفتم، گفتند از قبل شهید غریب هماهنگ شده است. سپس پیکرش را آوردند جلوی فاطمه قرار دادند. یک حاج آقایی آنجا بود که قرآن را باز کرد، گفت شهید میگوید «قالوا سلاما» سلام میکند. دیگر روضه حضرت علی اصغر(ع)، حضرت علی اکبر(ع) برایش خواندند. خود فاطمه نیز با خودش پیراهن مشکی مصطفی را داد تا با او داخل قبر بگذارند.
دیگر غروب شد، فاطمه بازگشت، دیدم همچین خوشحال است. گفتم فاطمه کجا بودی؟ گفت رفته بودم معراج و ماجرا را تعریف کرد گفت این عکس را همراه با پرچم روی تابوت مصطفی به من دادند.

صبری که به خانواده عنایت شده بود
پدر شهید: از روز یکشنبه که این اتفاق افتاد تا روز جمعه که بحث رفتن پیکرش به سمت استان خودمان مطرح شد، از سمت اقوام دور و نزدیک تماسهای متعددی گرفته میشد، خب هم بسیار علاقه داشتند به این دو تا و مرتبا زنگ میزدند به ما که اوضاع و احوال چگونه است؟ اصرار ما بر این بود که شما به گوشیهای بچهها زنگ نزنید، گوشیها کلاً قطع است و بالاخره تهران شرایط خاصی دارد. حالا مادر خانم من بعد از چندین تماس به من گفت که چرا تو فقط گوشی را جواب میدهی در خانه؟ چرا مثلاً دخترم گوشی را جواب نمیدهد؟ من هم به یکباره گفتم بفرمایید این دختر شما و گوشی را به همسرم دادم.
بسیار واقعاً برای خودم جای تعجب بود که من حالا پدرم هستم، با شرایط خاص خودش، ولی مادر چگونه طاقت میآورد که حالا پسرش شهید شده ولی جوری صحبت میکند که آنان متوجه نشوند.
این است که من میگویم یکی بگوید عنایت حضرت زینب(س) است، واقعاً همین است. یعنی یک مادر وقتی برود پیکر بچهاش را ببیند، شهید شدنش را ببیند، مطمئن است، سپس میآید در تماس تلفنی یک جور وانمود میکند که انگار خبری نیست. این قرص بودن در واقع دل یک مادر شهید کار بشر نیست، واقعاً یعنی یک عنایت خداست. و انشاءالله که خدا قبول کند شهادت آقا مصطفی را و عنایتی که حضرت زینب(س) به هر صورت به قلب اینها داشتند که محکم ایستادند، زمین نخوردند.
فکر جبران مراسم عروسی مصطفی و تصمیم به تشییع پیکرش در شهر پدری
پدر شهید: وقتی این دوقلو همزمان با هم عروسی کردند، طبیعی بود که خود سالن نیز گنجایش این همه فامیل را از شهرمان نداشت تا من دعوت کنم. خب بسیار گله کردن بعداً که شما برای این دوقلویی که ما این همه علاقه داشتیم، ما را دعوت نکردید. گفتم حالا باشد، من به یک مناسبت یک مجلسی اینجا میگیرم، تولد حضرت فاطمه(س) یا مولا امیرالمؤمنین(ع)، یک جشنی برگزار میکنیم، تا اینطور از دل شما هم بیرون بیاید. چون سابقه نیز داشت که ما یکی دو بار مثلاً مراسمات اینجوری آنجا میگرفتیم، مردم دعوت میشدند. ولی دیگر نمیدانم به چه دلیل، پس از عروسی اینها آن اتفاق نیفتاد. زمان که رفت و این اعیاد هم گذشت، ولی در ذهن ما بود که این بدهکاری را داریم.

وقتی شهادت آقا مصطفی پیش آمد، خب من دیگر در ذهنم آمد که اگر پیکر مصطفی را ما آنجا نبریم، با شرایطی که خود تهران نیز دارد، که نه تشییع پیکر میشود انجام داد، نه یک مراسمی مثلاً میتوانیم بگیریم، حتماً پیکرش را به شهرمان ببرم. لذا اصرارم نیز بر این بود که پیکر را ببرم.
شب جمعه به من خبر دادند که آقای غریب، شما میتوانی بیا اینجا تعهد بدهی که پیکر را ببرید و برگردانید، لازمهاش این است که یک تعهد کتبی بدهید. دیگر من ساعت دوازده یا یک بود رفتم آنجا تا این کارهای اداریاش انجام شد و تا آن موقع نیز در شهرمان کسی با خبر نبود که حتی ایشان شهید شده است. وقتی خبر دادند من همان ساعت زنگ زدم به یکی از بستگان(همسر خواهرم) گفتم شما فردا در دسترس باش. گفت چه شده؟ گفتم اگر میشود از محیط خانه دور شو تا یک خبری بدهم. دیگر فاصله گرفت و گفتم آری، آقا مصطفی آسمانی شد. و شما فردا در دسترس باش.
ابراز ناراحتی کرد ولی گفتم به هیچ عنوان بروز نده، تا خودم مطمئن بشوم پیکر را میتوانم برسانم و بیایم. فردا آن روز نیز که جمعه بود، تا ساعت ۹ و نیم، در مسیر استان داشتیم میرفتیم، گفتم خب الان همه خوابند، من به کجا زنگ بزنم؟ دیگر در ذهنم آمد یکی از روحانیهایی که مسئول بنیاد شهید استان هم است، زنگ زدم به او، گفتم آقا اولش که تبریک بگویم به شما که مسئولیت بنیاد شهید را به عهده گرفتی و از آنجا که علاقه مندی زیادی با شهید مصطفی داشتند گفتم یک سوری هم به ما بدهکاری. گفت که من در خدمتم، شما تشریف بیاورید. گفتم حالا یک خبر هم برایت دارم، خب امکان دارد که ما اگر یک وسیلهای نیاز داشتیم از گرگان به تهران، ما را کمکی کنید؟ بنده خدا گفت من در خدمتم، چه ماشینی میخواهید؟ گفتم آمبولانس. گفت آمبولانس برای چه؟ گفتم که آقا مصطفی آسمانی شد. زد زیر گریه و بعد آرام شدن گفت: شما غصه آمبولانس را نخور، من در خدمتم.
دیگر ما از اینجا که حرکت کردیم، تقریباً ساعت دو رسیدیم گرگان. به خواهرمان گفتم، افرادی که فکر میکردم که باید مثلاً خبر از دهان خودم بشنوند را خانه پدر خانمم جمع کنند. دیگر ما ساعت دو بود و همه با هم رسیدیم آنجا، خلاصه خبرش را دادیم. اصلاً شرایط عادی نبود. خلاصه ما درآنجا اطلاعرسانی کردیم و بلافاصله به محلهای که برای تشییع مدنظرمان بود رفتیم.
همچنین فرمانده سپاه آن شهر به من زنگ زدند که آقای غریب، شما برنامهتان چیست؟ گفتم خب فردا تشییع جنازه انجام شود در فلان شهر، اگر محل زادگاه خود من نیز بیاید آنجا تشییع شود. یک کمیتهای تشکیل دادند و نهایتاً زنگ زدند که اگر میشود فردا شب ما شب وداع بگذاریم. گفتم فردا شب باید تشییع جنازه انجام شود که برگردم. گفت پس اگر اجازه دهید ما همین امشب وداع بگذاریم. گفتم ما اذان مغرب فکر کنم پیکر را میرسانیم، که الحمدلله همان شب یک شب وداع بسیار خوبی گذاشتند، و با اینکه جمعه بود و مشکل اطلاع رسانی وجود داشت، جمعیت بسیار زیادی آمدند. فردایش دو جا پیکر تشییع شد و همان روز نیز خود آن محل و فامیلها یک مراسم گستردهای گرفتند.
پیکر ساعت تقریباً ۱۲ ظهر بازگشت به سمت تهران، و دوشنبه بعدش نیز که حالا تقریباً با یک هفته فاصله پیکرشان در قطعه ۴۲ دفن شد.
نگاه پدر به جریان شهادت و تأثیرگذاری مراسم تشییع
پدر شهید: وقتی شهید را شهرمان بردیم، واقعاً نگاهم برای این بود یک تکانی به آنجا بدهد. الحمدلله با آنکه زمان نداشتند، واقعاً رسانههای گروهی از صدا و سیما گرفته و جاهای دیگر، همه پای کار آمدند. شهید هم جدید بود در واقع در جنگ ۱۲ روزه بود. از آنطرف نیز من خودم چون آشنایی و دوستان زیادی آنجا داشتم، اکثر بستگان هم در استان بودند، که دیگر در بحث رسانهای کردن موضوع بسیار مایه گذاشتند.
اتفاقا در مسیر بازگشت به سمت تهران بودیم که از دفتر نماینده ولی فقیه آنجا زنگ زدند که فلانی، گفتم جانم، گفت حاج آقا با شما میخواهند صحبت کند، گفتم من در حال رانندگیام، گفت اگر میشود پس بزن کنار. ایشان فرمودند آقای غریب، من واقعاً تشکر میکنم، هم از خودت، هم از خانمت و همسر شهید، روحیه، روحیه بسیار خوبی بود، الحمدلله یک کار تبلیغی وسیعی نیز شد. من بعد خودم مقداری صحبت کردم، یعنی واقعاً با نگاه خودم موضوع خیلی پررنگ شد در سطح استان، و بسیار بهرهبرداری خوبی شد آنجا و بسیار نیز کمک کرد و تأثیر بسیار زیادی گذاشت. من به همین دلیل که آن تأثیرگذاری ادامه داشته باشد، یک سنگ قبر یادبودی نیز برایش زدم، با همین سبک یا با همین نمایی که در بهشت زهرای تهران است، بردم آنجا گذاشتم که الان محل بسیار رجوع افراد است، آنجا ارادت نشان میدهند. که آن نیز اثر همان تشییع بود.
خودم بسیار مشتاقم خلاصه عاقبتبخیر بشوم، شهید بشوم، شهید شدن پسرم نیز به عنوان یک افتخار است ولی همانجا به خودم حتی اجازه ندادم لباس مشکی بپوشم که بسیار جلب توجه کرد. و صحبت هایی که خانم بنده داشت، خانم آقا مصطفی داشت، آنها نیز بسیار پررنگ شد در منطقه، تأثیر بسیار خوبی داشت. حالا اینها همه عنایت خدا و خود شهید بوده است.
انتخاب محل دفن: گرگان، شاه عبدالعظیم یا قطعه ۴۲
پدر شهید: وقتی بحث دفن شهید که مطرح شد، یک تعللی نیز که کردیم تا تصمیمگیری شود. در خانه چند جلسه صحبت کردیم کجا دفن شود. هم من با دوستانم مشورت میکردم، هم در خانواده بحث میکردیم. سه جا مدنظر ما بود: یکی حرم حضرت شاه عبدالعظیم(ع) بود، یکی قطعه ۴۲ مزار شهدای بهشت زهرا(س) که آن موقع خودش را زیاد نشان نداده بود، یکی نیز شهر خودمان، که همان اول رای نیاورد و استانمان آنجا حذف شد. دیگر روی این دو جا متمرکز شدیم.
دو سه نفر از دوستان به من میگفتند که قطعه ۴۲ به نفعتان است، گفتم چرا؟ گفتن خلاصه اینجا تبدیل به نماد مبارزه با رژیم صهیونیستی میشود، اینجا بعداً تاریخی میشود. خب ما خیلی قانع نمیشدیم. از آن طرف نیز پیگیری میکردیم که ارتباطی بگیریم با تولیت حرم، یک جای مناسبی پیدا کنیم، تا آنجا دفن کنیم.
نهایتاً گفتیم این قطعه ۴۲ را برویم ببینیم چگونه است، که دوستان اینقدر توصیه میکنند. آن ساعتی که ما رسیدیم دیدیم که مداحی که بیشتر زحمت آنجا را نیز میکشد، روضه حضرت زینب(س) میخواند. سپس با خبر شدیم که خانم دکتر شهیدی را دارند دفن میکنند، و این روضه را به مناسبت دفن آن شهید میخواند. چند لحظه بعد یک دفعه دیدیم که روضه را برگرداند به حضرت رقیه(س) و حضرت علی اصغر(ع). با تعجب دیدیم یک تابوت بسیار کوچک آوردند. سنگ لحد خانم را که گذاشتند، دو مرتبه یک مکثی شد، گفتند آقا سنگ را بردارید. پدر آن خانم دکتر شهید گفت که دختر شهیدم یک طفل دو ماهه داشت، این سنگ بردارید، طفلش را روی سینه مادرش بگذارید. لذا ما همانجا این شرایطی که دیدیم و فضای عاشورایی را که دیدیم و آن شرایطی که آنجا اتفاق افتاد، اصلاً اوضاع احوال، یک جور دیگر برگشت و فضا عوض شد. ما آمدیم خانه، نظرمان به سمت قطعه ۴۲ بازگشت.
مراسم تشییع و دفن و یادبودهای شهید
پدر شهید: تشییع پیکر بسیار خوبی شد. یعنی فکر کنم در آن شرایط امنیتی که شهر داشت، ۳۰۰-۴۰۰ نفر آمدند، بلکه بیشتر. ما در سالن ندبه که آمدیم چند تا شهید بودند برای نماز و تشییع تا مزار، اسامی شهدا را که اعلام میکردند، ۲۰ نفر، ۳۰ نفر میروند، چون خیل زیادی منتظر بودند شهید مصطفی را ببرند، که من بسیار آنجا ناراحت شدم، میگفتم خدایا بین شهدا فرقی نیست و این شهدا هم قطعا بخاطر شرایط جنگ خانواده هایشان محدودیت قائل شدند.

ما آنجا که دفن کردیم، دیگر تقریباً ساعت ۱۱ و خردهای تمام شد، آمدیم قطعه ۵۰ که یک حسینیهای بود مراسم بسیار مختصر و یک دعوتی نیز در حد یک ناهاری گرفتیم. ولی همزمان با همان مراسم، بمباران شهر نیز اتفاق افتاد، که بعضیها مجلس را ترک کردند، چون خانوادههایشان در همین مسیر بودند و نگران آنها بودند.
یک مراسم هفتم باشکوهی که بیش از هزار نفر حضور داشتند نیز در استانمان گرفته شد. بعد از آن مراسمات چهلم و سالگرد به خوبی برگزار شد.
پرسش درباره انتظار شهادت مصطفی
پدر شهید: من شاید فکر نمیکردم که روزی پدر شهید شوم، ولی بقیه فکر میکردند. الان که دوستان به جرات میگویند، همچنین نوع کار من یک جوری بود در مجموعه، که خدا را شکر میکنم اگر کسی مشکلی داشت، اگر مرتبط با من هم نبود، میآمد پیش من، که همچنین مشکلی دارم. یعنی در اتاق کار من تقریباً به روی همه باز بود. شاید حالا روحیه شوخطبعی و اینجور چیزها هم در کار بود. ما در زیارات توفیقات زیادی داشتیم. حج رفتنمان، کربلا و بالاخص ایام اربعین که تقریبا هر سال رفتیم. مشهد نیز سعی میکردیم ۱۰ روز در ماه رمضان برویم. مگر ما در این دنیا دنبال چه هستیم؟
خب بچهها که با من دارند میآیند زیارت، مثلاً امام رضا(ع)، امام حسین(ع)، جاهای دیگر، طبیعی است که آنها نیز در همین فضا و در همین برنامهها قرار می گیرند. لذا شاید من که الان پدر شهید هستم، آن زمان میگفتم من کجا و پدر شهید بودن کجا. ولی انصافا رفتار بچهها اینگونه بود که دیگران می گفتند و البته الان نیز می گویم که فرزند دیگرم هم حقش شهادت است. این را در قلب و ذهنم محکم میگویم، هرچند در اظهاراتم نگویم، که بداند باید خدمت کند. همین مصطفی ما که شهید شده، در خواب برادرش به او گفته بود که اینور جایتان خوب است، آنجا کارتان را بکنید.

خوابها و توسل به شهید
مادر شهید: مصطفی قبل از شهادت، خودش یک خوابی دید، گفت که مامان، خواب دیدم با جمعی از بچهها رفتیم به خدمت حضرت آقا، سپس نشسته بودیم، آقا از دور به من اشاره کرد گفت بیا جلو، رفتم، سرم را گذاشت روی زانویش و روی سر من دست کشید.
خانمی از خادمان قطعه ۴۲ میگفت: یک روز چهارشنبه بود، یک آقایی آمد اینجا، سپس یک پرچم یا فاطمه الزهرا(س) زد، بسیار سوزناک روضه آذری میخواند و خودش گریه میکرد. میگفت من بسیار کنجکاو شدم، که ایشان نزدیک به دو ساعت نشسته گریه میکند، به او گفتم که من خانواده شهید را میشناسم، شما از اقوامشان هستید؟ گفت نه، من در مشهد با او دوست شده بودم. برای شهید مصطفی دلنوشته مینوشت، و شهادت میخواست.

همسایه طبقه بالای ما وقتی که مصطفی شهید شد، میگفت من نمیدانستم، شما چه دسته گلهایی داشتید. موقعی که مصطفی شهید شده بود، آمده بودند تشییع پیکر، میگفت من همانجا زیر تابوتش، گفتم که شهدا میگویند زندهاند، من یک حاجتی دارم، حاجتم را میخواهم. گفت به محض اینکه آمدم خانه، زنگ زدن که مشکلم حل شد.
یک بار ما منزلمان هیئت برای شهادت حضرت زهرا(ع) گرفتیم، که این بنده خدا دیدیم با یک سبد بزرگ کیک آمد و گفت من میخواستم اینها را ببرم قطعه ۴۲ به نیت شهید مصطفی تقسیم کنم، فهمیدم شما هیئت دارید، آوردم. من یک حاجت دیگر نیز ازش گرفتم، خواهرم سکته کرده و بیمارستان بود، که نذر شهید شما کردم و حاجتم را گرفتم.
فردای روزی که مراسم چهلم مصطفی را گرفتیم من در خواب دیدم که در خانه را باز کردم وشهید مصطفی در راهپلهها ایستاده، فقط داد زدم که مصطفی آمده، مصطفی آمده و از خواب بیدار شدم. و همان روز با حاج آقا رفتیم شاه عبدالعظیم(ع). سپس دخترم زنگ زد، که مامان کجا هستید؟ گفتم شاه عبدالعظیم(ع). گفت که من آمدم خانهتان، دیدم امیرحسین چشمهایش پر اشک است، چون خیلی نمیتوانست زیاد گریه کند، بغضش میگرفت، ولی نمیتوانست زیاد گریه کند. امیرحسین میگفت خواب مصطفی را دیده که آمده خانه. به او گفت داداش، چرا به خواب من آمدی ولی به خواب مامان نمیآیی؟ که مصطفی گفته بود من اجازه ندارم به خواب مامان بروم، چون مامان تحمل ندارد.
دانلود
یادگاری شهید مصطفی برای مادر
زمانی که مصطفی شهید شده بود، تا ۴۰ روز، مقداری از وسائلش را برایمان آمد. پس از گذشت ۴۰ روز و قبل از رفتن ما به سفر اربعین، همسرش یک روز زنگ زد، گفت که من نزدیک خانهتان هستم، میخواهم به دیدنتان بیایم. آمد بالا، کمی نشست گفت: مامان حالت خوب است؟ گفتم بله، من خوبم. گفت نه، واقعا خوبی؟ حالت خوب است؟ گفتم بله. بعد گفت وسیلههای مصطفی را از محل کارش تحویل دادن، من آوردم تا شما هم ببیند. بسته را باز کردیم، یک سری لباس و کاپشن و قرآن و وسائل شخصیش بود که کلی گریه کردیم و بعد آن فاطمه آنها را داخل منزل ما گذاشت.
ما اربعین رفتیم و بازگشتیم، و به فاطمه گفتم بیا ببینیم چیزی از لباسها و وسائل شهید مصطفی میخواهی. فاطمه آمد و دوباره بسته را باز کردیم. داخل وسائل یک کمربند بود که پوست، پوست شده بود. بعد امیرحسین گفت از پیراهنهای داداش، یادگاری میخواهم نگه دارم. فاطمه هم یک پیراهن و یادگاری دیگری را برداشت. خودم هم قرآنش را برداشتم. ما لباسها و شلوارها رو داخل جیب هایش را گشتیم تا داخل ماشین لباسشویی بیندازیم.
بعد از آن به فاطمه گفتم که مصطفی یک انگشتر یا فاطمه زهرا(س) و تسبیح شاه مقصود داشت، خبری از آنها نداری. فاطمه گفت انگشتر که دستش بوده و احتمالا آنجا که شهید شد گم شده است، تسبیحش هم احتمالا گم شده است.
ولی من در خلوت خودم به عکس مصطفی میگفتم که خیلی دوست داشتم تسبیحت پیش من بود. دیگر رفتم آن کمربند کهنه که گوشه اتاق بود را بگذارم داخل چمدان وسائل مصطفی که دیدم تسبیح مصطفی به کمربند پیچیده است. این در حالی بود که چندین بار این کمربند را این طرف و آن طرف افتاده بود و همه دیده بودند که چیزی بهش پیچیده نشده بود. خیلی گریه کردم و دخترم آمد گفت که چرا باز گریه میکنی؟ گفتم ببین که مصطفی خودش تسبیحش را برایم آورده است. ولی در دلم گفتم نکند برای حاج آقا باشد. چون ایشان هم مثل همین تسبیح را داشتند. به دخترم گفتم به پدرت چیزی نگو. وقتی حاج آقا آمدند منزل رفتم دیدم که تسبیحش در جیب خودش است و مطمئن شدم تسبیح برای شهید مصطفی است.
فردا آن پسرم آمد خانه و گفت آن دوست سیدی که دارم و بسیار خواب مصطفی را می بیند گفته که شهید را در روز قبل در خواب دیده و گفته که من می روم پیش مادرم. گفتم اتفاقا تسبیحش را برایم آورد. مجتبی وقتی تسبیح را دید، گفت بله مامان همین است، این تسبیحش یک روز پاره شده بود، یکی از دانههایش افتاده، کم است.
خواب دوستان شهید درباره اربعین و شفاعت
پدر شهید: شهید مصطفی یک دوستی دارد که الان کنار هم دفن شدند، اینها قبل از شهادت، صبح به صبح که در محل کار همدیگر را میدیدند، یک ۱۰ دقیقهای را با هم به صحبت می گذراندند. بعد از شهادت این دو نفر و قبل از اربعین امسال، یکی از همکاران همین دوست مصطفی را خواب میبیند و میپرسد کجایید، چه کار میکنید؟ او میگوید که، ما هستیم و انشاءالله اربعین من و آقا مصطفی در بینالحرمین از زائرین امام حسین (ع) پذیرایی میکنیم. خلاصه ماجرای این خواب را برای یکی دیگر از همکاران که قصد داشت اربعین برود، گفتم که حالا داری میروی، حواست باشد و یک تاملی در بین الحرمین داشته باش.
این بنده خدا میرود کربلا و دو سه روز در بینالحرمین، چشم میانداخته که شاید نشانهای یا چیزی ببینید. خلاصه سه روز سفرش تمام میشود، ولی خبری نمی شود و با ناراحتی بر میگردد به موکب و میگوید که از فرط خستگی به خواب رفتم، و آقا مصطفی را دیدم. گفتم آقا مصطفی، کجایی شما؟ ماجرای شهادتان و بعد آن چطور شد؟ که گویا صحبتهایی میکنند و مصطفی به او میگوید که ما بعد از شهادت در یک فضایی قرار گرفتیم، مثل همین اربعین که مردم در حال رفتناند. میگوید ما رفتیم، گویی که برای ما کوچه وا میکنند، رفتیم، رفتیم جلو، دیدیم بله، شبیه ایست بازرسی محلی خیلی شلوغ است. همه ایستادند، ولی یک طوری به ما نگاه میکنند. آقا مصطفی گفت که من در این جمع یک نفر را دیدم، دیدم تیپ و ظاهرش به روزگار ما نمیخورد. صدایش کردم، حاج آقا تشریف بیاور. آمد، گفتم شما اینجا چه کار میکنی؟ کی هستید؟ گفت ما ارواح ۲۰۰ سال پیش هستیم، اینجا ایستادیم، ما را نگه داشتند، نمیتوانیم از اینجا عبور کنیم. به ما گفتند یک عده شهید میآیند، که شما هستید، که بعد واسطه شوید، ما از اینجا رد بشویم و شامل شفاعتمان کنند.
صحبت های پایانی پدر شهید:
چیزی که قرار است بگویم از خودم نمیگویم، من میگویم اگر شهدای ما حرفی زدهاند خدا حتما محقق میکند. اگر احیانا آقای شهید نفرموده بودند، این ملت مبعوث میشوند، اگر نفرموده بودند که اگر جنگی رخ دهد، جنگ منطقهای است، و اگر هزاران پیش بینی اینگونه کردند و اینکه ایشان فرمودند اسرائیل رفتنی است و زمان داده است، این حتما محقق خواهد شد. مگر اینکه ما و مسئولین این وعده را به تاخیر بیندازیم، واگرنه این وعده خداست و تحقق پذیر است و علائم این ماجرا هست، فقط باید ما اتحاد را حفظ کنیم.
دوم اینکه هر کس در هر جایی است آنجا را مهمترین جا برای خدمت بداند و وظیفهاش را انجام بدهد. از اینکه دیگران تحت تاثیر قرار میگیرند، از اینکه استکبار که سبک زندگیها را تغییر داده و قصدش تغییر بیشتر است، این تهدیدها به جای خود ولی همینجوری که آقای حسنزاده آملی یک روزی این پیشبینی را کردند و گفتند که شما گوشتان به دهان آقایتان باشد چون گوش آقای شما به دهان آقایش است، من گذشته انقلاب تا الان را که مرور میکنم میگویم هیچ کدام از اتفاقاتی که در این جا افتاده، طبیعی به نظر نمیرسد ولی پشت همه این اتفاقات حالا چه از خسارت باشد، مصیبت باشد، پیروزی باشد، هرچیزی باشد، دست پنهانی هست که دارد هدایت میکند. حتی این انتخابات که صورت میگیرد حتی این آدمهایی که الان میآیند و کارهایی انجام میدهند، سرنوشتشان قبلاً نوشته شده است و البته سرنوشت انقلاب هم ۱۰۰درصد و به امید خدا به دست آقا امام زمان(عج) افتاده و انشاءالله مشکلات ما رفع خواهد شد. هیچ شکی ندارم و شما هم دعا بکنید که همه ما انشاءالله، همه این جبهه مقاومت و همه انسانیت بتوانند آنچه که وظیفه دارند در تحقق همان وظیفه تلاش بکنند.
موضوع مهم این است که ما در این خط باشیم و در آن راستا حرکت بکنیم، اینکه من عاقبتم به شهادت ختم میشود یا نمیشود، از همین جا نشأت میگیرد که من در این خط ادامه بدهم که همین منجر به عاقبت بخیری و شهادت هم میشود.
الان خیلی از دوستان و آشناها وقتی میآیند اینجا میگویند آقا دعا کنید ما شهید بشویم که من می گویم این دعا رو نمیکنم ولی دعا میکنم که انشاءالله باشید خدمت بکنید هم تو این نظام و انشاءالله سربازی امام زمان(عج) را بکنید و بعد هم اگر قرار بود غزل خداحافظی بخوانید حتماً شهید بشوید.
برای امت و مردم ایران و جبهه مقاومت هم همین آرزو را دارم که هرکس بتواند وظیفه خودش را به نحو احسن انجام بدهد و یک چیز دیگری هم که حالا چند مدتی در ذهنم آمده این است که هرکس از من درخواستی میکند، ارجاعش میدهم به شهیدم. میگم آقا مصطفی این طلبکار من است، و حالا به یک امیدی به من چیزی گفته است. من که دستم باز نیست ولی تو به عنوان یک شهید دستت باز است، کمکش کن. انشالله تعالی، من که خیلی امیدوار هستم.



